فروش۳۰ فیلم دی وی دی با کیفیت در ۶ دی وی دی تنها با
(تحویل به درب منزل رایگان)
۶۰۰۰تومان
شماره تماس :۰۹۱۲۵۳۵۷۶۷۰
دریاچه اوان در الموت قزوین
الموت در شمال شرقي شهر قزوين با بيش از ۸۸۶كيلومتر مربع وسعت قرار گرفتهاست، اين منطقه كه سرزميني كوهستاني و به شكل درههاي پياله شكل است از شمال به مازندران و رامسر، از جنوب و شرق به قزوين و كوههاي طالقان و از غرب به طارمسفلي محدود و منتهي ميشود.
بهسبب ويژگيهاي طبيعي منحصر بهفرد، تنوع آب و هوايي با اقليم كوهستاني، مرطوب حاشيه درياي خزر، معتدل و سرد را در الموت شاهديم و اين مزيت موجب جذب گردشگران به منطقه شده است.
بارشهاي فراوان فصلي كه گاهي سيلابي است و نيزبارش مناسب برف زمستاني كه گاهي به چند متر ميرسد، منابع آبي فراواني را در الموت به وجود آورده كه باعث ايجاد رودهاي متعدد و درياچه زيبايي در اين دره شده است.
در اين ميان "درياچه اوان" از زيباترين مناظر طبيعي منطقه بهشمار ميآيد كه اين درياچه در حلقه چهار روستاي اوان، دربن، زوار دشت و زرآباد و در ارتفاع يك هزار و ۸۰۰متري از سطح دريا واقع شده است.
اين درياچه به شكل حفرهاي است كه عميقترين بخش آن با عمق هفت و نيم متر در جنوب شرقي آن واقع شده است.
اين درياچه با بيشاز ۷۰هزار مترمربع مساحت از هيچ رودخانهاي آب دريافت نميكند،بلكه آب آن از طريق چشمههاي كف درياچه و نزولات آسماني تامين ميشود و قليان دايمي آن باعث صافي و زلالي آب درياچه شده است.
از سرريز آب درياچه نيز رود كوچكي ايجاد ميشود كه آب آن مورد استفاده كشاورزان روستاهاي "كوشك" و "آيين" است.
درتابستان اين درياچه محل ماهيگيري، آب تني و قايقسواري ودر پاييز مامن پرندگان مهاجر مانند "قو" "غاز" و "مرغابي" است و در زمستان نيز با توجه به سرماي هوا و يخ زدن سطح آن، درياچه قابليت ورزشهاي زمستاني مانند اسكي و اسكيت را دارد.
اين درياچه تاثير مطلوبي در محيط پيراموني خود داشته و باعث شده تا در حاشيه آن گونههاي گياهي ازجمله خانواده گرامينه و لگومينيوزه، گون، كنگر، شيرين بيان و همچنين نيبن، خوشاب و چنگالآبي از گياهان شناور درياچه رشد كند.
حيات وحش اين آبخيز شامل كل، بز، پلنگ، خرس قهوهاي، روباه، شغال، گرگ، گراز، عقاب، فاخته، داركوب، شنگ، گربه وحشي، دال، دليچه، شاهين، جغد، سبز قبا، زاغي، انواع گنجشك سانان، قورباغه، لاك پشت و خرچنگ است و متاسفانه نسل بز و كل به علت شكار بيرويه و تخريب زيستگاه آنان كاهش چشمگيري يافته است.
همچنين اين درياچه زيستگاه انواع آبزيان ازجمله "قزلآلاي رنگين"، "كپور" و "اردك ماهي" ميباشد.
طبيعت زنده و چشماندازهاي دلانگيز كوهستاني، غارهاي شگفتانگيز "اكوجان" (حاجت خانه)، مناظر طبيعي سفيدآب، كوشكدر، هير،سپوهين،تلاتر،سيلك، درختهاي كهنسال،چشمههاي آب معدني، رودهاي زلال گرمارود، اندجرود، الموترود، خارود، تار و لات، سردرود و اربديان كه همگي به شاهرود ميريزند مجموعهاي كمنظير و جذاب براي گردشگران داخلي و خارجي بهشمار ميرود كه هر يك از آنها ميتواند شوق سفر را در دلها برانگيزاند






عضويت در شبکه اجتماعي متخصصان ايران
دوستان عزيز ، درصورت تمايل به عضويت در سايت شبکه اجتماعي متخصصان ايران که جمعي از متخصصين در آن عضو هستند با آدرس زير مکاتبه فرماييد يا پيام بگذاريد (حتما آدرس ايميل خود را بگذاريد)تا براي شما دعوتنامه ارسال نمايم.
قلعه حسن صباح در الموت قزوین
حسن صباح







|
دژ الموت که حسن صباح آن را به عنوان ستاد فرماندهی و پایگاه مرکزی خود برگزید. برصخرهای بلند در کوهستانی قرار داشت که دست یافتن به آن بسیار مشکل بود. به گفته زکریای رازی قزوینی صاحب کتاب آثار البلاد و اخبار العباد دژ الموت در ناحیه پر درختی بود و اهل دیلم که به جنگجویی و دلاوری معروف بودند درآنجا زندگی می کردند. بنا به گفته یاقوت حموی صاحب کتاب معجم البلدان به دلیل این که دژ الموت بین راه قزوین و کرانه دریای خزر واقع بود کلید دروازه دیلمان محسوب می شد. الموت امروزه نام یکی از بخشهای کوهستانی شمال شهرستان قزوین است. این بخش از شمال به کوهستان مازندران و از جنوب به طالقان و از مشرق به گردنه ای معروف به شیر بشم و از مغرب به چهار ناحیه و رودبار محمد زمان خانی و خشکه رودبار محدود است. حمد الله مستوفی در اثر خود نزهه القلوب طول و عرض جغرافیایی قلعه الموت را تعیین کرده است و می نویسد: طولش از جزیره خالدات 85 درجه و 37 دقیقه و عرض آن از خط استوا 36 درجه و 21 دقیقه است. عطا ملک جوینی، کوهی را که قلعه الموت بر فراز آن ساخته شده به شتری که زانو زده و گردن خود را بر زمین نهاده تشبیه کرده است. واژه الموت از دو جز ترکیب شده است: جز اول(اله) و جز دوم (اموت). واژه (اله) هنوز در زبان مردم رودبار الموت و همسایگان آنان یعنی اهالی گیلان و مازندران زنده و به معنی عقاب است. اغلب کشاورزان الموتی برای نفرین به مرغانی که به زراعت آنان آسیب می رسانند. می گویند: (اله تره بزن) یعنی (عقاب تو را بزند). علاوه بر این در ترکیب بعضی از نامهای محلی این واژه به چشم می خورد؛ از جمله (اله نشین بند) یعنی بند عقاب نشین که تپه بلندی در نزدیکی زوارک در بالای رودبار الموت است. در متون قدیمی از جمله کتاب (التفهیم فی صناعه التنجیم) اثر ابو ریحان بیرونی (اله) به معنی عقاب آمده است. جز دوم این ترکیب یعنی (اموت) را بیشتر مورخان مصدر آموختن دانسته اند. می گویند زمانی یکی از امیران دیلم هنگام شکار عقابی را به پرواز در آورد. عقاب بر آن صخره بلند نشست و امیر آن مقام را شایسته ساختن دژی دید و قلعه ای مستحکم بر آن بلندی بنا کرد. به این دلیل نام دژ را (آله آموخت) گذاشت که به مرور زمان و بر اثر کثرت استعمال به الموت تبدیل شد. دژ الموت به قول حمد الله مستوفی در عهد (متوکل عباسی) و به دست الداعی الی الحق (حسن ابن زید) که رهبر زیدیه در شمال ایران بود بنا شد. عطا ملک جوینی که به همراه لشکریان مغول به دژ الموت وارد شده و کتابخانه معروف آن را مطالعه و بررسی کرده است، درباره الموت می گوید: ملوک دیلم را که ارجستان (آل جستان) گفتندی. یکی از ایشان در سنه سته و اربعین و ماتین بر این کوه عمارتی آغاز کرد و ملوک دیلم را بدان افتخار بودست و شیعه اسماعیلیه را استظهار بدان. خبر اعدام شرف الدین پس از چند روز در قلعه الموت به حسن صباح رسید. وی که به شدت خشمگین و بی تحمل شده بود، تصمیم به قتل خواجه نظام الملک گرفت. از این زمان پای فدائیان اسماعیلی به تاریخ باز می شود و لرزه بر اندام تمامی مخالفان آنان می اندازد. حسن صباح گروه فدائیان را به منظور کسب سلطه سیاسی و مقابله با اقدامات سیاسی- نظامی دستگاه سلجوقی پدید آورد و گاه حتی آنها را جانشین داعیان و مبلغان می ساخت. وی به تجربه دریافته بود که کار کرد و شمشیر فدایی در زمان و مکان معین کاری می کند که فصاحت، بلاغت و سخنان بهترین داعی اسماعیلی از پس آن بر نمی آید. در این زمان، ملکشاه سلجوقی به قصد ملاقات با (المقتدی با الله)، خلیفه عباسی، عازم بغداد بود و در این سفر، خواجه نظام الملک را - که دیگر مقامی نداشت - همراه خود برد. (بو طاهر ارانی) یکی از اولین فدائیان الموت که مامور کشتن خواجه نظام الملک شده بود، در لباس درویشی دوره گرد اردوی سلطان را سایه به سایه تعقیب می کرد و منتظر فرصت مناسبی بود. اردوی ملکشاه در راه خود به سمت بغداد، وارد(صحنه) در نزدیکی شهر کرمانشاه شد. ملکشاه و خواجه نظام الملک برای شکار از اردو خارج شدند و بو طاهر ارانی نیز در گوشه ای از اردوگاه در انتظار بازگشت شکار خود نشست. حسن صباح مردی ایرانی و وطن پرست بود که با این وسیله دست اجانب و خلفا را که خود را مالک مطلق ایران و ایرانیان می دانستند در ایران کوتاه کرد |
عضويت در سايت متخصصين ايراني
لطفا جهت عضویت در سایت متخصصین ایران روی لینک زیر کلیک کنید.

http://www.irexpert.ir/Webforms/SignUp/NewSignUp.aspx?EID=37076
خون درخت در ماتم شهيد عشق
خون درخت در ماتم شهيد عشق
يادداشتي پيرامون سفر براي ديدار درخت روستاي زرآباد
در روز عاشوراي 1382
برگفته از مطالب آقاي دکتر خاکي (از سايت ايشان)
همواره در برابر اصرارهاي آميخته به صفاي آدمهاي شناخته و ناشناخته كه از من چيزي را مي خواهند كم مي آورم. مدتها بود كه قصد كرده بودم براي سخنراني كمتر سفر كنم اما، آخر الامر به درخواست آقاي رمضاني مسئول آموزش يكي از سازمانهاي استان قزوين پذيرفتم كه به آنجا بروم و در رابطه مديريت زمان براي مديران و كارشناسان شان سخنراني كنم، رفتم تا بگويم جماعت، گوش هش داريد كه خواجه حافظ مي گويد:
بر لب جوي نشين و گذر عمر ببين كاين اشارت ز جهان گذران ما را بس
عصر روزي كه قرار بود سخنراني كنم، به زحمت از خيابانهاي پر ترافيك تهران خارج شديم، كلافه شده بودم و مدام از خودم مي پرسيدم راه حل اين شرايط پر آشوب چيست؟ اين پاركينگ روان را، كه در روز ميليونها تن سرب توليد مي كند چه كسي قرار است سامان دهد؟... آيا ساماني را مي توان براي اين اوضاع تصور كرد وقتي هر كسي جز خويشتن، ديگري را نمي بيند و سهم خود را در زشتي تعيين نمي كند اميدي هست؟
راننده يكسره از كشمكش هاي باغ خودشان تعريف مي كرد و من خسته و عصباني به داستاني فكر مي كردم كه چندي پيش كسي مي گفت: در زمان رضا شاه افراد براي ورود به تهران بايد گذرنامه مي گرفتند...
اين موضوع اگر راست باشد از چه چيزي حكايت مي كرد؟... آيا تدابيري اينگونه مي تواند سياستي براي جلوگيري از بحراني باشد كه هر دم شهر تهران را بيشتر در خود فرو مي برد؟
روز بعد در قزوين سخنراني در سالن مناسبي آغاز شد براي حضار شرح دادم مديريت زمان را مي توان در سه مرحلة كلي خلاصه كردك
1) حساس شدن به يك سرمايه عادي شده به نام زمان (عمر)
2) شناسايي آفت ها و عوامل اتلاف كننده زمان
3) بكارگيري تكنيك ها و روش هاي مبارزه با اين آفت ها
در انتهاي سخنراني يكي از من پرسيد: تا چه حد خودتان به اين حرفها عامل هستيد و آنها را به كار مي گيريد؟...
جواب دادم، تا حدودي زمان را كنترل مي كنم و در تلاش هستم كه بيشتر آن را مديريت كنم، سپس از فرصت بحث پيش آمده استفاده كردم و گفتم:
راستي تا حالا از خود پرسيده ايد كه چرا وقتي كسي توصيه هاي خوبي به ما مي كند، ذهن ما فوراً به اين سؤال مشغول مي شود كه بفهميم خود توصيه كننده تا چه حد به اين حرفها عمل مي كند؟ و معمولا تا در مي يابيم كه چندان عامل حرفهايش نيست، از توجه به اصل پيام و حقيقت توصيه هاي او رو بر مي گردانيم؟.. پيامهايي كه از وارستگان و پيشگامان بشريت است و گوينده تنها بازگو كننده آنهاست و ربط چنداني به او ندارد.
يكي در جواب سؤالم گفت: دليلش اين است كه نفس انسان نمي خواهد اراده اي در درون ما براي مبارزه و جهاد بر عليه نقص ها و زشتيهاي ما شكل بگيرد، و از طريق يافتن عيب هاي گوينده، خودمان را از چنگال تأملي كه در درون ما آغاز مي شود رها مي كنيم...
جوابش بسيار عارفانه بود،....سخنانش را تأييد كردم و گفتم:
مديريت زمان، امري نسبي است و همواره بايد شيوه فعلي خود را در مقايسه با نحوه استفاده و برخورد با زمان در گذشته بسنجيم... بحث به درازا كشيد و در نهايت به عنوان خاتمه سخنراني گفتم، رمز اين كار در بكارگيري روشي به نام خود ارزيابي منتقدانه است، كه پيوسته بايد رفتار خويشتن را مورد تجزيه و تحليل نقادانه قرار دهيم و به دنبال اصلاح آن باشيم...
آن روز بعد از سخنراني در رستوران، ناهارم را زودتر از دوستان تمام كردم، صندليهاي رستوران راحت نبود، بلند شدم تا به عكسهاي در و ديوار نگاهي بياندازم، تصويرهاي قديمي از قزوين، درياچه اوان.. همه ديدني بودند.
دم در خروجي قزوين عكسي بود كه در شب گرفته شده بود، عده اي در زير درختي دستمال به دست دستهايشان به هوا بود، خدايا اين ديگر چه بود؟ آيا مراسم رقص و پايكوبي بود؟...
چند لحظه بعد دوستان هم رسيدند وقتي تعجب من را ديدند، توضيح دادند كه اين درختي است كه در روز عاشورا خون گريه مي كند و به چنار خونبار مشهور است و در روستاي زرآباد قزوين قرار دارد، همراهان هر يك به شرح ماجراهايي پرداختند كه شنيده بودند و بعضي ها هم مدعي بودند كه صحنه خون چكان درخت را ديده اند، آنها توضيح دادند كه عده اي شيره درخت را به آزمايشگاه برده اند و تأييد كرده اند كه اين ماده قرمز رنگ، تمامي تركيبات خون آدمي را به جز RH دارد...
يكي از دوستان گفت كه اين قضيه ظهر عاشورا اتفاق مي افتد، ديگري گفت نه وقت نماز صبح، ... در نهايت يكي از دوستان به من گفت:عاشورا نزديك است، خودت برو و ببين.
مي رفتيم بي آنكه بدانيم به كجا مي رويم، نيم ساعتي بود كه ما از عوارضي قزوين فاصله گرفته بوديم، ماشين ها و موتورها زنجير وار از روبرو مي آمدند، حسرت ما را در خود گرفته بود...هر كسي حدسي مي زد... يكي مي گفت: ديشب نگفتم كه بايد برويم، ديگري مي گفت،احتمالاً معجزه رخ داده است و اينان بر مي گردند، ما را ديگر به كجا مي رويم؟...
آفتاب در حال دميدن بود ، باد درختان كنار جاده را به بازي گرفته بود با خودم زمزمه كردم:
باد مي رفت به سروقت چنار
من به سر وقت خدا مي رفتم
در همهمه سرنشينان ماشين من به عشق مي انديشيدم و از خود مي پرسيدم راستي اين عشق كه اين همه آدم را اين گونه با اين موتورهاي قراضه در اين سرما به اينجا كشانده است خود آيتي از تجربه يك عظمت نيست..؟
آخر الامر هم طاقتم طاق شد و گفتم:كجاست نشانه اي كه ما را به سوي نشانه اي ديگر هدايت كند؟ چرا تابلويي در اين مسير نيست؟ اداره اوقاف قزوين چه مي كند؟شوراهاي روستايي بين راه چرا كاري نكرده اند؟.. آيا مردم اين منطقه به آمدن اين مشتاقان، به ديار خود اشتياقي ندارند؟..
ذهن در جولان بود و مدام مي پرسيد زرآباد كجاست؟ آيا ما در راهيم؟ و دهها سؤا ديگر... تنها مايه دلگرمي موتورها و اتومبيلهايي بود كه شتابان از روبرو مي آمدند و رنگ هاي دامنه ها كه به قول سپهري، هوش از سر آدمي مي بردند.. لحظاتي بود كه سرنشينان همه در سكوت فرو رفته بودند، از ضبط صوت اتومبيل اشعاري با صدايي حزن انگيز سپهري پخش مي شد چه تناسب زيبايي بود بين اين اشعار و لحظه هايي كه در آن پرسه مي زديم...
من نديدم دهشان
بي گمان پاي چيرهاشان جاي پاي خداست
ماهتاب آنجا، مي كند روشن پهناي كلام
بي گمان در ده بالا دست، چينه ها كوتاه است
مردمش مي دانند، كه شقايق چه گلي است
بي گمان آنجا آبي، آبي است
غنچه اي مي شكفد اهل ده باخبرند
چه دهي بايد باشد
كوچه باغش پر موسيقي باد
همسرم پرسيد آيا اين است رسم توجه به آيات الهي..
نگاهي به او انداختم، يعني هنوز معجزه نديده، باورمند شده اي؟
پرسان پرسان عاقبت به زرآباد رسيديم، روستايي مثل تمام روستاهاي ايران، از در آبادي، معلوم شد كه جاي پارك به آساني پيدا نمي شود، روبروي در مخابرات نگه داشتيم، همراهان را روانه كردم كه پاي پياده به امامزاده بروند و خودم كنار ماشين ماندم، در مخابرات باز بود، خانم تكيده اي در تك اتاق مخابرات براي مردم شماره مي گرفت، رفتم و خودم را معرفي كردم و نام دوستان مخابرات را بردم، گرم تحويلم گرفت، از اوضاع پرسيدم و اين كه ماجراي درخت از چه قرار است... گفت اهل زرآباد است و از بچگي بارها شاهد ماجراي خونباري چنار بوده است، اما امسال توفيق نداشته كه پاي درخت برود و ببيند، اما مي گويند كه ديشب از درخت خون آمده است... او مي گفت:اينها دو درختند، هر سال يكي از آنها فقط در روز عاشورا خون گريه مي كند... مشتريان براي تلفن زدن يكي پس از ديگري مي آمدند و من مزاحم كار او بودم، از او خداحافظي كردم و بيرون آمدم، وقت خداحافظي از او پرسيدم، اين همه ظرف هاي يك بار مصرف و جاي نوشابه هاي خالي چيست كه توي اين مسير ريخته شده؟ با خنده گفت: بعد از عاشورا، ما چندين روز را بايد صرف تميز كردن روستا كنيم...
پشت به ديوار مخابرات زدم آفتاب ملايمي صورتم را مي نواخت، در فكر فرو رفتم، باز هم فكر بهره وري ملي، ذهنم را در نورديد، ياد جمله اي افتادم كه دوستي مي گفت: بهترين شاخص براي قضاوت در رابطه فرهنگ عمومي بهره وري مردم يك جامعه ظرف ها و كيسه هاي زباله هاي آنهاست كه تا چه حد در آن مواد خوراكي خراب شده هست، شاخص بهره وري ملي، حجم نان خشكه هايي است كه يك ملت درست مي كنند، او مي گفت:
آخر ما چگونه ملتي هستيم كه ضايعات نانمان برابر واردات گندممان است؟ مصرف سوختمان برابر كشور چين است؟ سالانه هزاران متر مكعب آب بدليل تنظيم نبودن شناورهاي كولرهايمان در تابستانها از دست مي رود؟ و در سال 1379 آمارهاي رسمي 20 ميليارد دلار انرژي مصرف كرده ايم. خدا رحم كرده در دينمان هم، اسراف حرام است.
به خود آمدم، باز هم اسير تجزيه و تحليل هاي تعقلي شده بودم...
خواهرم داشت از دور مي آمد، به سمتش حركت كردم، كليد ماشين را به او دادم و خودم عازم امامزاده شدم..
مسير راه شلوغ و پرغبار بود، ماشين ها، دنده عقب در حال برگشتن بودند و آرامش را بر هم مي زدند، فكر اين همه غذاي نيم خورده در ظرفهاي يكبار مصرف كه در مسير راه افتاده بودند رهايم نمي كرد با خودم گفتم:
اين هم حتماً نوعي همراهي با حسن گرسنه و تشنه در صحراي كربلا است ، در روزگاري كه هزاران نفر گرسنه در ولايت ما، در حسرت لقمه اي از آنچه هستند كه مي بينيم، (ياد اويس قرني افتادم كه مي گويند آن هنگام كه دندان پيامبر در جنگ احد شكست، او در صحراي يمن دندان خويش را شكست تا با معشوق خويش همدرد باشد..)
وارد حياط امامزاده شدم، در وسط حياط ساختماني جديد قرار داشت كه محل مزار حضرت علي اصغر از نوادگان موسي بن جعفر بود، در صحن امامزاده راه افتادم كف حياط پر از قبر بود، دو درخت كهنسال در حياط خودنمايي مي كردند، يكي روبروي در امامزاده و ديگري در گوشه شرقي حياط بود، زير درخت روبروي در رفتم .. (من عكس اين درخت را در رستوران قزوين ديده بودم) شاخه هاي آن پر از پارچه هاي سبز بود، مردي فرزندش را سر دست گرفته بود تا برگي از درخت را به نشانه تبريك از شاخه درخت بچيند، شعر سپهري از ذهنم گذشت:
برگي از شاخه بالا سرم چيدم، گفتم:
چشم باز كنيد، آيتي بهتر از اين مي خواهيد؟
............................................................................
در كف دست زمين گوهر ناپيدايي است
كه رسولان همه از تابش آن خيره شدند
پي گوهر باشيد
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد.
به سمت درخت گوشه حياط رفتم، دور آن نرده اي دايره اي كشيده بودند، جوان تپلي پشت نرده هاي آن ايستاده بود و مانع از آن مي شد كه مردم بالا بيايند و به درخت دست بزنند.. مردم دستمال بدست دور نرده ايستاده بودند و اصرار مي كردند كه دستمالشان را به لاي ترك تنه درخت كه قهوه اي شده بود بكشند، او قبول نمي كرد و مي گفت: اجازه بدهيد كه آنجا باشد تا مردم ببينند، من به ترك چوب خيره شدم، خوني ديده نمي شد ناگهان از خودم پرسيدم دنبال چه مي گردم؟ آيا ديدن مايعي خون مانند به ايمان من مي افزايد؟ لحظه ها مي گذشتند و من همچنان آرام و خاموش در ميان مردم ايستاده بودم، آخر الامر نگهبان درخت تسليم شد و دستمال را يكي از حضار گرفت و لاي ترك چوب كشيد، من لكه كوچك قرمز رنگي را لاي دستمالي كه صاحب آن از دست نگهبان درخت قاپيد، ديدم... آن چه بود من نمي دانم.. هر چه بود باور منداني را باورمندتر كرد...
صورتم را بر گرداندم چند گور كن آن طرف تر داشتند در صحن امامزاده گودالي را براي دفن مرده اي حاضر مي كردند خدايا باز هم مرگ، اين آيت تو،.. مرا به كجاها مي برد؟ آيا آن لكه خون معجزه اي بيدار كننده بود، يا اين گودلي كه در گوشه حياط مي كندند و روزي مرا نيز خواهد بلعيد؟
كجا هراس تماشا لطيف تر خواهد شد
و ناپديدتر از راه پرنده به مرگ؟
كمي در حياط امامزاده قدم زدم، همسرم نيز در حياط امامزاده، حيران پرسه مي زد، او نيز به قول شاملو در پي «ماهي گمشده يقين» بود،
در كوچه راه افتادم....
خواهرم و برادرم پاي ماشين ايستاده بودند و گرم صحبت بودند، آنها در غياب من با خانم مخابرات چي گفتگو كرده بودند، خواهرم مي گفت او مي گويد: امامزاده زير اين درخت خوابيده است، مرد روستايي با بيل او را زده و كشته است، و حالا هر سال خون او كه در ريشه درخت قرار دارد بالا مي آيد...
حدسها و گمانها بالا گرفته بود... برادرم مجموعه اي عكس را كه در داخل پوشه اي كاغذي بود خريداري كرده بود، در داخل جلد پوشه پس از مقدمه اي نوشته بود:
«شهرت اين درخت خونين در دوران پادشاهي سلطان حسين صفوي به حدي رسيد كه از آن زمان افراد متعددي جهت تحقيق و تفحص در صحت و سقم آن به منطقه مذكور آمدند و مشروح مشاهدات خود را در كتب خويش گرد آوردند، از جمله مي توان به رساله چنار خونبار (ميرزا قوام الدين محمد بن مهدي حسيني سيفي قزويني) ، مخزن البكا (ملا محمد صالح برغاني)، كتاب كرامات (سيد موسي زرآبادي)، مقتل سفينه النجاه (ابن علي شيرازي)، اسرار الشهاده (فاضل دربندي)، نفايس الاخبار(واعظ اصفهاني)، رساله چنار خونبار (مير رضا كامل حسيني قزويني)، منتخب التواريخ (محمد هاشم خراساني)، بيان الفرقان (شيخ مجتبي قزويني)، مستدرك سفينه البحار (نمازي شاهرودي)، طوفان البكا (جوهري)، اشك روان بر امير كاروان (آيت ا... شوشتري)، ايضاح الحجه (آيت ا.. مظفري)، داستانها شگفت انگيز (آيت ا... دستغيب)، اشك خونين (سيد محمود بحر العلوم ميردامادي) بدان اشاره فرموده اند.
برادرم با شتاب به سوي قزوين گاز مي داد، من در صندلي پشت، باز در خود فرو رفته بودم، و با خودم مي گفتم مدتهاست كه من در پي ديدن معجزه اي در خويشم،هيچ معجزه اي در بيرون خود بي آن معجزة دروني ثمري ندارد.
مگر اين همه آدم، پيامبران و اولياء را نديدند،پس چرا ابولهب ها در تاريخ ظهور كردند، به قول مولانا اين دل سختي ها كارها را خراب كرده است.
چند روز است كه شطرنج عجب مي بـازي دانـه بوالعجب و دام عجب مي سـازي
كي برد جان ز تو گرزانك تو دل سخت كني كي برد سر ز تو، گرزانك بدين پردازي؟
نـه هـر آواز گـواهـسـت، خــبر مـي آرد اين خـبر فـهم كـن ار هم نفس آوازي
چگونه مي شود آن ستون چوبي كه پيامبر به آن تكيه مي زند «استن حنانه» مي شود ولي شق القمر و دم الهي پيامبر، انكار منكران را در هم نمي ريزد؟ .. به قول مولوي:
بنواخت نور مصطفي آن استن حنانه را كمتر ز چوبي نيستي، حنانه شو، حنانه شو
سخنهاي دوست قلندري در ذهنم موج مي خورد،او مي گفت:هستي، عين معجزه است، اما براي ما اين معجزه، تكراري شده است، آنگاه كه معجزه رخ نمي دهد ما فكر مي كنيم كه معجزه رخ داده است، آيا موزوني و نظم فيزيولوژيك بدن آدمي، عين معجزه نيست؟ اگر دست فلجي به حالت طبيعي برگردد معجزه است؟ آيا اگر كوري بينا شود معجزه است؟آيا اگر از آسمان خون ببارد معجزه است يا درخت، معجزه قلب آدمي است كه عرش خدا است.
صداي شيهة حقيقت از دور به گوش مي رسيد، سر هر پيچي واژه اي از من مي گريخت، برادرم همچنان با شتاب رانندگي مي كرد و من پاورچين پاورچين از زمان و مكان دور مي شدم، ابرهاي سفيد، قله ها را در ابهام فرو برده بودند و رازوارگي لحظه ها را تشديد مي كردند، در صندلي پشت ماشين، ديگر صداي برادرم و خواهرم را كه در رابطه با اوضاع زمانه جدال مي كردند نمي شنيدم، موسيقي كاست اشعار سپهري داشت مرا به سرزمين هاي ناشناخته درون بيشتر فرو مي برد، پلكهايم سنگين شده بودند، همه چيز داشت مبهم مي شد، من راهي سرزمين تو در توي رؤيا بودم، طنين صدايي حزن انگيز مي گفت:
كار ما نيست شناسايي راز گل سرخ
كار ما شايد اين است
كه در افسون گل سرخ شناور باشيم
ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم
نام را باز ستانيم از ابر
از چنار
حفاری قلعه حسن صباح
از دو سال گذشته حفاری باستان شناسی قلعه حسن صباح شروع شده است ولی من در بازدیدهایی که داشتم پیشرفت قابل ملاحظه ای رو ندیدم ولی روز یازدهم فروردین ۸۵ طی بازدیدی که داشتم پیشرفت تحسین بر انگیزی رو مشاهده کردم که طی اون در قسمت برج اصلی (مرکزی) قله تالار بزرگی رو کشف کرده بودن که بنا به اظهار راهنما هنوز قسمتی از آن حفاری نشده و نمی توان گفت که تالار پذیرایی بوده یا مسجد . علی ایحال راهرو ها و معابر دسترسی به طبقات پایین کاملا معلوم شده اند که در این مقطع بازدید از قلعه خالی از لطف نیست
حتما وقت گذاشته و بازدید نمایید .
چون عکاسی ممنوع بود نتوانستم عکس رو تهیه و در اختیار شما بگذارم
ثبت گويش مراغي در يونسکو
يونسکو پيش از تصويب کنوانسيون حفظ ميراث معنوی در سال گذشته، در سال ۱۹۹۸ ميلادی (سال ۱۳۷۷ شمسی) در جلسه عمومی خود برای حفظ ميراث معنوی بشری که شامل زبان، ادبيات، موسيقی، رقص، بازی، اسطوره شناسی، آداب و آيين ها و صنايع دستی و هنرهای سنتی است بيانيه ای را با عنوان بيانيه شاهکارهای شفاهی و غير ملموس بشر تهيه و منتشر کرد. تاکنون ۴۷ اثر جهانی در اين بيانيه به ثبت رسيده است اما در اين ميان هيچ اثری از ايران ديده نمی شود.
ايران امسال قصد دارد تا در اولين قدم برای اجلاس سال ۲۰۰۵ دو پرونده ثبت نوروز و گويش مراغی را به يونسکو ارايه دهد.
گویش مراغی گویشی است که تنها در 15 روستای الموت به آن تکلم می شود و دارای ویژگی های یک گویش باز مانده از زبانی باستانی است. سعید عریان، رییس پژوهشکده زبان و گویش و نماینده ایران در اجلاس یونسکو برای تصویب کنوانسیون میراث معنوی به خبرگزاری ميراث فرهنگی گفته است که گویش مراغی به دلایل علمی و نیز به دلیل در خطر بودن، این قابلیت را دارد که توجه جهان را به خود معطوف کند.
منبع خبر : سايت بی بی سی فارسی است
رزم رستم و ويروس
به نام خداوند ويروس گارد
کنون رزم Virus و رستم شنو دگرها شنيدستي اين هم شنو
که اسفنديارش يکي Disk داد بگفتا به رستم که اي نيکزاد
در اين Disk باشد يکي File ناب گه بگرفتم از Site افراسياب
چنين گفت رستم به اسفنديار که من گشنمه ، نون سنگک بيار
جوابش چنين داد خندان طرف که من نون سنگک ندارم به کف
برو حال مي کن بدين Disk هان که هم نون و هم آب باشد در آن
تهمتن روان شد سوي خانه اش شتابان به ديدار رايانه اش
چو آمد به نزد Mini Tower اش بزد ضربه بر دکمه Powerاش
دگر صبر و آرام و طاقت نداشت مر آن Disk را در Drive اش گذاشت
نکرد هيچ صبر و نداد هيچ لفت يکي List از Root ديسکت گرفت
در آن Disk ديدش يکي File بود بزد Enter آنجا و اجرا نمود
کز آن يک Demo شد پس از آن عيان يا فيلم و موزيک و شرح و بيان
به ناگه سيستمش کرد Hang که رستم در آن ماند مبهوت و منگ
چو رستم دگر باره Reset نمود همي کرد Hang و همان شد که بود
تهمتن کلافه شد و داد زد زبخت بد خويش فرياد زد
چو تهمينه فرياد رستم شنود بيامد که ليسانس رايانه بود
بدو گفت رستم همه مشکلش وز آن Disk و برنامه خوشگلش
چو رستم بدو داد قيچي و ريش يکي ديسک Bootable آورد پيش
يکي Toolkit اندر آن Disk بود برآورد آن را و اجرا نمود
همي گشت Toolkit ، Hard اندرش چو کودک که گردد پي مادرش
به ناگه يکي رمز Virus يافت پي حذف امضاي ايشان شتافت
چو Virus را نيک بشناختش مر از Boot Sector بر انداختش
يکي ضربه زد بر سرش Toolkit که هر Byte آن گشت هشتاد Bit
به خاک اندر افکند Virus را تهمتن به رايانه زد بوس را
چنين گفت تهمينه با شوهرش که اين بار بگذشت از پل خرش
دگرباره اما خريت مکن زرايانه اصلا تو صحبت مکن
قسم خورد رستم به پروردگار نگيرد دگر Disk زاسفنديار